loading...

شعربلاگ

خودنوشته‌هایی در قالب شعر و ترانه

مهدی جیم بازدید : 52 شنبه 21 اسفند 1400 نظرات (1)

     این یکی رو هم در دوران دبیرستان نوشتم. بیشتر از این ها بودش ولی خب در یاد ندارم 😁 حالا چرا این موضوع رو انتخاب کردم داستان داره که اینجا بعدا میارم.

آی امان از این حسد چون به هرکس می‌رسد
می‌کند روحش به بند می‌زند وی را به سنگ
می‌کند سر پا به خون این همه شد از درون
آنچه بیرون می‌کند دل همه خون می‌کند
این تکاپوی حسود هیچ نیارد کس به سود
گر حسد بر تو رسید زهر مار کر کثیف
زهر آن را مر بکش در دهانت با مکش
آن برون کن چون به تف پف ز آن نیس یک بلوف
خون حسد برپا کند گر رهش را وا کند
آنچه از مال تو نیست خاطرش در تو تهیست
منشأاش باید که یافت آن زمان آن کس که ساخت
کودکی با خود غریب حس خود یابد عجیب
با برادر در قیاس مهر مادر هم بخواست
مهر مادر هس گران پر نگردد گر ز آن
کاسه‌ی روح و روان کرد با که، این فغان؟
در پی او مال خویش می‌شود ریش و به ریش
دانه و بذر حسد را نشیند دل وسط
این همی یک قصه بود قصه‌ها دارد حسد
دوست خوب و نازنین این حقیقت را پذیر
تو همی کافی شوی بی بدان هر کی شوی
مهر مادر گر نبود گر کم و یا شرطی بود
دان هم‌اکنون بالغی هم ز مادر فارغی
تو همی کافی شوی بی بدان هر کی شوی

     تا بیت پنجم مربوط به دبیرستانه. بیت ششم و به بعدش رو الان نوشتم امیدوارم که جالب باشه. حقیقتش داستانش رو از روانشناس دکتر علی بابایی‌زاد گرفتم 😁 برای همین جزو روانشناسی‌ها دسته‌بندیش کردم.

   دسته‌بندی: شعر , شعرهای دبیرستان , روانشناسی ,
برچسب ها فاعلاتن فاعلن ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مژده در تاریخ 9 ماه پیش و 18:43 دقیقه ارسال شده است

عالیه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 17
  • کل نظرات : 7
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 2
  • بازدید امروز : 65
  • باردید دیروز : 219
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 294
  • بازدید ماه : 65
  • بازدید سال : 3,940
  • بازدید کلی : 7,098