loading...

شعربلاگ

خودنوشته‌هایی در قالب شعر و ترانه

مهدی جیم بازدید : 46 پنجشنبه 17 خرداد 1403 نظرات (0)

     «ماهی آزاد» شعری داستانیست حاکی از سرگذشت ماهیان سالمون که در رودخانه متولد می‌شوند. شروع این شعر مربوط به دبیرستان من بوده است اما خب هم‌اکنون با تغییراتی آن را ادامه دادم. گرچه حکایت همچنان باقیست... برگ دوم این شعر را خواهم نوشت.

۱ روزی ز مغاکی، در رود و ز چاکی
رودی در جنگل، لای گِل و خاکی
۲ تازه ز بَرِ تخم، آورده سر لخت
آمد به برون چون تخمش ز جهش سُفت
۳ یک ماهیِ کوچک، نوزادِ وروجک
چون وول کنان او مر در پی جوخک
۴ رو کرد به بالا، انوار بدیدا
آن شُرشُری از آب، شاید که شنیدا
۵ آنگاه یکی بیش آمد وُ به ره پیش
نوزادِ دگر هم برسُفت بَرِ خویش
۶ نوزاد به نوزاد او تخم چو بگشاد
نوبت چو به نوبت گشتند چو آزاد
۷ گشتند به یک فوج رفتند به مافوق
خواهر وَ برادر ناگه به دلِ موج
۸ ناگه چه کدر شد، هرجا که نگر شد
گویا که جهان چون از زیر زبر شد
۹ گیتی نه چنین است! فردوس برین است
دلخواه نباشد، آفاق بر این است
۱۰ گه گاه کشنده‌ست یا چهر به خنده‌ست
چندی ماهی را، زین جا بِبَرَنده‌ست
۱۱ برکوفت سَرِ یک بر سنگ چو در یک
این موج کجا و رخسارِ چو یک چک
۱۲ یک گشت شکاری، این هست چه خواری؟
نو بود حیاتش، کن حال به زاری!
۱۳ آن جوخ که ماندند در رود رواندند
در آبِ خروشان، آرام نماندند
۱۴ گو مرگ به حق است گر فرش به سق است
باید که بجنگید تا تن که رمق است
۱۵ این کوچ ز رود است، گویی که چه سود است؟
بر ماهی آزاد، چون راهِ وجود است
۱۶ رفتند سفرها، کردند خطرها
گه سود بشد چون دادند ضررها
۱۷ تا بحر رسیدند، شور آب چشیدند
بر چشم جهانی، نو ریخت بدیدند
۱۸ بعد از رانش‌ها، از آن کاهش‌ها
هرچیز به شکلیست، حتی تابش‌ها
۱۹ چون رنگ‌به‌رنگ اند در بحر بگشتند
به به که چه زیباست، آرام بگشتند
۲۰ ناگاه خطر شد، یک جور دگر شد
تاریک بشد روز، صیاد نگر شد
۲۱ سرخاب کسی بود نه چاق بسی بود
نه بُد لاغر او، در جوخ کسی بود
۲۲ با هوش و ذکاوت، دارای براعت
این جوخ چه خواهد؟ بی‌شک که فصاحت
۲۳ او گفت گروهش، پندی به نکوهش
نی فصل شدن کرد تا وقت فروکش
۲۴ یک ماهی شد فصل، او دور شد از اصل
سرخاب بگفتا وی باز بشو وصل
۲۵ زین باش چو آگاه، کن پیشه چنین راه
شو رنگ جماعت، طعمه نشوی خواه
۲۶ او بود چو سرکش، نی هیچ به نرمش
ناگاه بیامد، یک تیر به جنبش
۲۷ از تیرکمانی، جنبید به آنی
در دنب طنابی، جان‌گیر چو جانی
۲۸ خندید به تقدیر، بگریخت ز آن تیر
زین تیر خطا رفت، پنداشت خودش شیر
۲۹ آنگاه دگر تیر، برخاست همی خیر
این بار چنان تا، اندازدش او گیر
۳۰ این بار گرفتش کس بود که سرکش
برسُفت شکم را، این جام به سر کش!
۳۱ سر داد چه آهی، گفتا آن ماهی
هیهات از این کبر، رویم به سیاهی
۳۲ این تیر که برخاست، آمد به دلم راست
کبر آفت دل بود، از ماست که بر ماست

ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 27
  • کل نظرات : 7
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 153
  • بازدید امروز : 4
  • باردید دیروز : 2,168
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 4,379
  • بازدید ماه : 14,559
  • بازدید سال : 90,087
  • بازدید کلی : 114,512